* من + تو = عشق *



به به

سلام به روی ماهتون دوستای گلم من دوباره تونستم به این یکی وب شکوفه هم نفوذ کنم االبته ناگفته نمونه که بعد اون کاری که با اون یکی وب شکوفه کردم بچم رمز عبورشو عوض کرد ولی من وای وای من

دوباره باکمی کوشش و پشتکار و قربون صدقه رفتن به شکوفه

و استفاده از زبوم پــــرچربو نرممــــ تونستم این یکی رمز عبورشم به دست بیارم هووووووورررررااااا

به افتخارم بزرگ رقص موز شکلک ها

حاااالاا دس دس دس

ترول جان کجایـــــــی بیای یه رقص بری جیگرمون حال بیادرپ رقص دایره وار حرکت کردن شکلک هااوی دمت گررررررررررم

 

وای بچه وای بچه ها من الان خونه ی شکوفم و خودش رفته کلاس ینی اینترنتش در اختیار منه

جاتون خالی دیشب رفتیم بیرون اونم چه بیرونــــــــــــــــــــی

اوه  اوه اوه

عاغا یادمون نشد اشتباهی سوار شدیم((نه اینکه کله پا بشینیمااااا))نه بابا

شوشوی من که رانندگی میکرد من باید روصندلی عقب پست شوشو میبودم که شکوفه پرید اول سوار شد

منم کنار شکوفه الان افتاد چیکفتم دیگه؟؟؟ببین افتاااد؟؟

خب ایشالله که بیفته

بعدش عاخه این شوشوهای مااااا یکـــــــــــــم شیطونن با اذیت کردن ما یه حس مردونـــــــگی بهشون دست میده

{میگم حاااااااااالا سانسوربشه....}

- جن شاهزاده [63]اینجا بود منــــو شـــــکوفه رنگ بود که عــــوض میکردیماااااا animated amazed meme smiley

هیــــــــچی دیهــــ

من اشتباهی دماغ شوشوی شکوفه رو گرفتم که فهمیدم بیجاره چی کشــــید بازم شوشوی خودمـــ بود عادت داشت واااااالا بوخدااااا

شکوفه خانمم اثارشو روی گوشای شوهر بنده بجا گذاشت وووای جاتون خالی اصلن یه وضی بووووووودددددددددددا

وای شکوفه  بفهه اومدم دارم چی تعریف کنم منو ....میده

خدافس دوستای نازشوشوفه

اومد خونه من رفتم اوووووووووممممممممممممممد65.gif

 

 


tags:دسترسی نگین به رمز عبورشکوفه خخخخخ
dateشنبه بیست و ششم مهر 1393time 10:36 writerشکوفه**

یادش بخیر بچه که بودیم چقدر ساده بودیم..........

چقدر دنیامون کوچیک بود......................

چقد دلامون پاک بود...................

همه ی غم و غصه ی بچگیمون نخریدن کادو واسه مامانمون بود.....

هه

آخه بچه که بودیم مامانامون نمیذاشتن تنهایی از خونه بریم بیرون چه برسه به اینکه براشون کادو بخریم

من که براش نامه مینوشتم.....................

براش نقاشی می کشیدم................

آخ که چقدر دلم واسه بچگیهام تنگ شده

***امروز رفته بودم انباری خونه مامانمینا، تو یه چمدون کهنه و قدیمی یه چیزایی پیدا کردم که دلم حسابی واسه بچگیم تنگ شد

دلم واسه مهربونی مامانم پرکشید

که انقدر این چیزای کوچیک من در نظرش بزرگ بود که یادگاری نگهش داشته بود

آپلود کردم براتون تا شمام اونهارو ببینید و گذری بشه به دنیای کوچیک و ساده ی کودکیهامون

***************************

 

 

 

 

 

 

dateشنبه نوزدهم مهر 1393time 16:43 writerشکوفه**


continue
dateپنجشنبه هفدهم مهر 1393time 1:49 writerشکوفه**

[​IMG]
قاضی روی میز خم شد: خب دخترم؛ دلت می خواد با مادرت زندگی کنی یا پدرت؟
دخترک زیر چشمی به قاضی نگاه کرد. چشم گرداند.
چند لحظه به زن و مرد خیره ماند.
قاضی از مرد و زن خواست که برای چند دقیقه دادگاه را ترک کنند.

دخترک با نگاه، رفتن آنها را دنبال کرد تا در بسته شد.
قاضی از جا بلند شد.
رفت و روی صندلی کنار او نشست: خب؟!
دخترک آه کشید: گیج شدم.
قاضی خم شد و همان طور که موی اورا نوازش می کرد، پرسید: چرا؟

دخترک رو به او کرد: آخه سارا میگه خودمو نصف کنم. یه نصفه رو بدم به پدر نصفه ی دیگرو به مادر. این طوری هیچ کدوم تنها نمی مونن. مگه نه؟
قاضی با تعجب پرسید: سارا دوستته؟
دخترک سر تکان داد: اوهوم. بهترین دوستمه.

عروسک را به * چسباند: گیج شدم.
_واسه چی؟!
_واسه این که نمی دونم کدوم نصفه رو بدم به کی؟
_ چه فرقی میکنه؟
_آخه اون نصفه ایی که قلبم توشه…
قاضی بی اختیار به یاد مادرش افتاد. صدای ضربان قلبش را می شنید.
هر چه سعی کرد تا چهره ی پدرش را به یاد بیاورد، نتوانست.
از کنار دخترک بلند شد و آهسته گفت: بده به اونی که بیشتر دوستت داره.
کتش را مرتب کرد و رفت پشت میز نسشت.
دخترک، عروسک را به * چسباند: ولی اون نصفه رو میدم به کسی که بیشتر دوستش دارم.
قاضی چشم تنگ کرد: به مادرت؟!
دخترک، موی عروسک را نوازش کرد: نه.میدم اش به سارا!​

dateسه شنبه هشتم مهر 1393time 18:5 writerشکوفه**

سلام بچه ها خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

حتما از قالب وبم متوجه میشید که تو این پستم چی میخوام بگم.....

اومدم برای یه مدت با وبم خداحافظی کنم و با یه آدرس جدید یه وب تازه تر مشغول شم.

البته نمیرم حاجی حاجی مکه ها

برمیگردم دوباره.............................

(یه چندروزه با آقامون از تهرون زدیم بیرون و ساکن یه شهرستان هستیم، حسین یه قرارداد با یه شرکتی بسته مجبوریم یه مدت اونجا زندگی کنیم واسه همین علی الحساب یه وب راجع به اون شهرستان راه اندازی کردم تا شما دوستای گلمم با اونجا آشنا بشین.) ( نمیتونم حسمو بگم، نمیتونم بگم خوشحالم یا ناراحت، خو دلم واسه تهرووون تنگ میشه ولی از یه جهتم خوشحالم که یه جای جدید رو تجربه می کنم)

آدرس وب جدیدمو براتون میذارم

البته هنوز تکمیل نیست یکم کار داره شما به بزرگی خودتون ببخشید.

 

khoram-dareh.blogfa.com

 

بچه ها تو شهر غریب تهنام نذاریدا بهم سر بزنید دلم واستون تنگ میشه

خدانگهدارتون باشه دوستای عزیزم

مواظب خوبی هاتون باشید

درپناه مولا

یاعلی

 

dateدوشنبه نهم تیر 1393time 15:0 writerشکوفه**

هر چقدر هم که ضعيف باشی گاهی اوقات

می توانی تکیه گاه باشی

 

dateچهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393time 2:6 writerشکوفه**

 

این عروسک عشق منه

چندتا عکس جدید از رها خانمی من

 

اگه دوس دارین بقیشو ببینین برین ادامه ی مطلب لطفاً


continue
dateجمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393time 20:29 writerشکوفه**

کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم …
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم …
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن
و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال …. خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،
پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود،
سر خورد بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ،
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من … خدای من ….
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم
اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد،توی چشم من همون دختر بیست و هفت ساله بود با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ….
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس …
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،
توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و … نبود ،
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،
نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
عاشقی کنم براش ،
میگفت : بهت نیاز دارم …
ساکت می موندم ،
میگفت : بیا پیشم ،
میگفتم : میام …
اما نرفتم ،
زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم ،
شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،
- همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین …
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم …
پولو گذاشت روی صندلی جلو … صدای باز شدن در اومد
و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ،
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،
دیدمش … چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و … دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست …
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز …
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد …
سر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد …
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم …
منو بارون .. ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم …
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
خل بودم دیگه ..
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه ..
عاشق تر شده بودم
عاشق تر و دیوانه تر … چه کردی با من تو … چه کردی …
بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .

آبی تر از همیشه …

dateسه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393time 12:38 writerشکوفه**


صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تا تار مو مونده بود

با خودش گفت : « هی ! امروز موهامو ببافم بهتره »

و موهاشو بافت و روز خوبی داشت!

فردای اون روز که بیدار شد دوتا تار مو رو سرش مونده بود

« هی! امروز فرق وسط باز می کنم »

این کارو کرد و روز خیلی خوبی داشت

... پس فردای اون روز تنها یک تار مو رو سرش بود

« اوکی ! امروز دم اسبی می بندم »، همین کارو کرد و خیلی بهش میومد!

روز بعد که بیدار شد هیچ مویی روسرش نبود !!!

فریاد زد:

ایول!!!!!!!! امروز دردسر مو درست کردن ندارم!

 

همه چیز به نگاه تو بر می گرده! هرکسی داره با زندگیش می جنگه

dateچهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393time 10:4 writerشکوفه**

ای دبستانی ترین احساس من  

============

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درس‌های سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود


درس پند آموز روباه وکلاغ
روبه مکارو دزد دشت وباغ
 
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
 
کاکلی گنجشککی با هوش بود
فیل نادانی برایش موش بود


با وجود سوز وسرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن میدرید
 
تا درون نیمکت جا میشدیم
ما پرازتصمیم کبری میشدیم


پاک کن هایی زپاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
 


کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستان ما از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود


مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی   با پا روی برگ
همکلاسی‌های من یادم کنید
بازهم در کوچه فریادم کنید
 

همکلاسی‌های درد و رنج و کار
بچه‌های جامه‌های وصله‌دار
بچه‌های دکه خوراک سرد
کودکان کوچه اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می‌شد باز کوچک می‌شدیم
لا اقل یک روز کودک می‌شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچ‌ها که بودش روی دوش
ای معلم یاد و هم نامت بخیر
یاد درس آب و بابایت بخیر

ای دبستانی‌ترین احساس من
بازگرد این مشق‌ها را خط بزن
dateجمعه دوازدهم اردیبهشت 1393time 1:30 writerشکوفه**


دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

 

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

 

در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

 

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

 

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

 

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

 

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

 


ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

 

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.

 

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟

 

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.


مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

 

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

 

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

 

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

 

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

 


معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

dateپنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393time 20:16 writerشکوفه**



بابا میای بریم کوه؟
چرا بریم کوه بابایی؟
میخوام به خدا نزدیکتر بشم بلند به خدا بگم من پا نمیخوام
به بابام بده پاهامو که منو راحت بغلم کنه


♥*♥*♥*♥*♥*♥*♥

♥ چیزی پاک تر و صاف تر از دل بچه ها توی این دنیا وجود نداره ♥... :(

dateدوشنبه یازدهم فروردین 1393time 2:18 writerشکوفه**

جینی دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود.

یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۱۰/۵ دلار بود، دلش بسیار آن گردن بند را می خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد.

مادرش گفت:

خوب! این گردن بند قشنگیه، اما قیمتش زیاده ، خوب چه کار می توانیم بکنیم!

من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، وقتی به خانه رسیدیم، یک لیست مرتب از کارها که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم و با انجام آن کارها می توانی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر کلانت هم برای تولدت چند دلار تحفه می ده و این می تونه کمکت کنه.

جنی قبول کرد

او هر روز با جدیت کارهایی که برایش محول شده بود را انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش برایش پول هدیه می دهد.

بزودی جینی همه کارها را انجام داد و توانست بهای گردن بندش را بپردازد.

وای که چقدر آن گردن بند را دوست داشت.
همه جا آن را به گردنش می انداخت؛
کودکستان، بستر خواب، وقـتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که آن را از گردنش باز می ‌کرد حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکن است رنگش خراب شود!

پدر جینی خیلی دخترش را دوست داشت.

هر شب که جینی به بستر خواب می رفت، پدرش کنار بسترش روی کرسی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی را برایش می خواند.

یک شب بعد از اینکه داستان تمام شد، پدرجینی گفت:

جینی ! تو من رو دوست داری؟

- اوه، البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم.

- پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!

- نه پدر، اون رو نه! اما می توانم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش برای تولدم به من هدیه دادی رو خودت بدم، اون عروسک قشنگیه، می توانی در مهمانی هات دعوتش کنی، قبوله؟

- نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست

پدرش روی او را بوسید و نوازش کرد و گفت: ” شب بخیر عزیزم.”

هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خواندن داستان، از جینی پرسید:

- جینی ! تو من رو دوست داری؟

- اوه، البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم.

- پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!

- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می توانم اسب کوچک و قشنگم رو بهت بدم، او موهایش خیلی نرم و لطیفه، می توانی در باغ با او قدم بزنی، قبوله؟

- نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست

و دوباره روی او را بوسید و گفت:

خدا حفظت کنه دختر زیبای من، خوابهای خوب ببینی. ”

چند روز بعد، وقتی پدر جینی آمد تا برایش داستان بخواند، دید که جینی روی تخت نشسته و لب هایش می لرزد.

جینی گفت : “پدر، بیا اینجا ” ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتی مشتش را باز کرد گردن بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش داد.

پدر با یک دستش آن گردن بند بدلی را گرفته بود و با دست دیگرش، از جیبش یک قوطی مخمل آبی بسیار زیبا را بیرون آورد. داخل قوطی، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود!!! پدرش در تمام این مدت آن را نگهداشته بود.

او منتظر بود تا هر وقت جینی از آن گردن بند بدلی صرف نظر کرد، آن وقت این گردن بند اصل و زیبا را برایش هدیه بدهد

« این مسأله دقیقاً همان کاری است که خدا در مورد ما انجام میدهد! او منتظر می ماند تا ما از چیزهای بی ارزش که در زندگی به آن ها چسپیدیم دست برداریم، تا آن وقت گنج واقعی اش را به ما بدهد. این داستان سبب می شود تا درباره چیزهایی که به آن چسپیده بودیم بیشتر فکر کنم … سبب می شود، یاد چیزهایی بی افتیم که به ظاهر از دست داده بودیم اما خدای بزرگ، به جای آن ها، هزار چیز بهتر را به ما داده است..

 

dateدوشنبه یازدهم فروردین 1393time 2:10 writerشکوفه**


لپ تاپم رو روشن کردم و افتادم توی کوچه پس کوچه های اینترنت
چند تا کوچه رو که دور زدم یهو دیدم آژیر آنتی ویروس محترم به صدا در اومد
فهمیدم ویروس گرفته
رفتم و سریع ویروس رو از بین بردم تا به سیستمم آسیبی نرسونه ...
.
.
.
.
کارم که تموم شد به حال خودم خندیدم
البته از اون خنده هایی که شاعر میگه : خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است
با خودم گفتم: کاش اینقدر که هوای لپ تاپت رو داری ، هوای خودتم داشتی
کاش وقتی گناه می کردی و آژیر دلت داد میزد که: خطر ... خطر
گوش کر شده ات می شنید و به داد دلت میرسیدی تا ویروس گناه آلوده اش نکنه
دلم به حال خودم سوخت
تازه فهمیدم خیلی وقته گناه ها ، آنتی ویروس دلم رو هم خفه کردند ...
نمی دونم چی بگم...
اما خوش به حال اونایی که آنتی ویروس دلشون اورجیناله و هر روز با وصل شدن به خدا آپدیتش میکنن
خوش به حال اونایی که هر شب خودشون رو چک می کنن و اگر گناهی ناخواسته وارد دلشون شده با آنتی ویروس استغفار نابودش میکنن
امروز آنتی ویروس لپ تاپم بهم درس بزرگی داد
یه آنتی ویروس جدید خریدم به نام " استغفار "
از ته دل گفتم: « استغفرالله ربی و اتوب الیه »
فعلا این آنتی ویروس حرفه ای کل ویروسا رو کشته
کاش از این به بعد حواسم به آژیراش باشه تا مثل قبلی ها ....
آنتی ویروس دلتون مستدام و بروز باشه ایشالا
برا ما هم دعا کنین

 

dateدوشنبه یازدهم فروردین 1393time 1:59 writerشکوفه**


یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال

حلول سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد

رابه تمامی عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت

را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان برای شماعزیزان مسئلت مینماییم

 

dateجمعه یکم فروردین 1393time 0:12 writerشکوفه**


دوستان سال نو شما مبارک!!!

امیدوارم که سال خوب و خرمی داشته باشید. و در این سال اخلاق نیکو و سرمایه حلال و زن زیبای دست گیر شما شود. طبیعت بار دیگر سفر رنگین خویش را برای شما پهن کرده است. از این سفره برای تمامی آرزو های تان استفاده کنید. غمهای خویش را به دامن آن برزید. و در دشت و دریا سخن دلت را بگو و با درختان سر به فلک کشید راز و نیاز کن تا تو را به خدا نزدیک کنید. و از سبزی‌های تازه سر از خاک بیرون آروده گیاهان قیامت را لمس کن و از درختان خشک شده و دوباره سبز شده شکست را تجربه کن.


dateجمعه یکم فروردین 1393time 0:10 writerشکوفه**

لــطفا با فــرهنگ شــویــم...














dateچهارشنبه هفتم اسفند 1392time 18:39 writerشکوفه**

مقیم لندن بود.


تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد.

راننده بقیه پول را که برمی گرداند ۲۰ سنت اضافه تر می دهد!

می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟

آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی

گذشت و به مقصد رسیدیم .

موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت: آقا از شما ممنونم .

پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم.

وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم .

با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!

تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد .

من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم.



مردم را با عمل خود به اسلام دعوت کنیم...

dateچهارشنبه هفتم اسفند 1392time 16:52 writerشکوفه**

دو تا رفیق عاشق یک دختر میشن
دختره میگه من 2 جام مشروب برای شما میارم
تو یکیش زهر ریختم ...

هرکس زنده بمونه اون با من ازدواج میکنه ...!


رفیق اولی میخوره میگه : به سلامتی این که من بمیرم و رفیقم به عشقش برسه
رفیق دومی میخوره میگ ه: به سلامتی این که من بمیرم و رفیقم به عشقش برسه
بعد دختره یه پیک میخوره میگه زهر تو این بود !
میخورم به سلامتی رفاقت این دو رفیق ، كه هیچوقت به هم نخوره ..




♥ به افتخاره همه دختـرهای باوفا و بامرام ...



dateچهارشنبه هفتم اسفند 1392time 13:36 writerشکوفه**


گاهــی حجـم ِ دلــــتنـگی هایـم

آن قــَدر زیـاد می شود

که دنیــــا با تمام ِ وسعتش

برایـَم تنگ می شود ...

... دلتنــگـم...

دلتنـــــگ کسی کـــــه

گردش روزگارش به من که رسیــــد از حرکـت ایستـاد...

دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید...

دلتنگ ِ خودَم...

خودی که مدتهـــاست گم کـر د ه ام ...

گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم

حالا یک بار از شهر می رویم

 

یک بار از دیار

 

یک بار از یاد

 

یک بار از دل

 

و یک بار از دست...


dateچهارشنبه هفتم اسفند 1392time 13:0 writerشکوفه**

دلم گرفته اي خدا كجايي..........دلم ميخواد دست تو رو بگيرم
ميدونم اين كفره ولي خدا جون.......ساده ميگم دلم ميخواد بميرم

دنياي زيبايي كه ساختي خدا.....چيزي به جز غم واسه من نداره
عاشق ابراي بهارم اما............بيشتر از اون چشماي من ميباره

خدا همه ميگن تو مهربوني........ميگن كه تو عاشق بنده هاتي
پس چرا وقتي اشكامو ميديدي........جواب قلب خستمو ندادي

خدا به جز تو هيچ كسو ندارم......كه گوش بده حرف دل خستمو
يا وقتي توي سختيا جون ميدم........بهم بگه كه ميگيره دستمو

غمام ديگه خيلي شده اي خدا........نميدونم غصه واسه كدومه
چه حسي داره وقتي كه يه بنده....بهت ميگه كه مرگم آرزومه

يه ثانيه خوشي توي زندگي.......اين روزا واسه من مث يه خوابه
چرا بايد اين باشه سرنوشتم.........تموم اين چراها بي جوابه

خدا چرا تموم نميشه عمرم........ميدونم هيچ كسي منو نميخواد
خودت نوشتي توي سرنوشتم.....كه واسه من يه روز خوش نمياد

خدا چقدر ناله كنم پيش تو............خدا فقط يه بار بده جوابم
بهم بگو تموم اينا خوابه................يا كاري كن كه تا ابد بخوابم



dateسه شنبه ششم اسفند 1392time 16:25 writerشکوفه**


نکته ای در زبان انگلیسی:


در زبان انگليسي واژه هاي

FriEND ( دوست )

BoyfriEND ( دوست پسر )

GirlfriEND (دوست... دختر )

BestFriEND (بهترين دوست)

همگي سه حرف END (خاتمه) را بهمراه دارند...


اما کلمه FamILY (خانواده) سه حرف" ILY" را دارد که همان مخفف

"I Love You" مي باشد ,,

و جالب است بدانيد

FAMILY= Father And Mother I Love You

dateسه شنبه یکم بهمن 1392time 16:47 writerشکوفه**


کل دنیا هم بگویند دوستم دارند


فایده ندارد


اما


دوستت دارم های " تو "چه غوغایی می کند


روحم را تازه می کند


پس بدان محـــــــکم ترین برهـــــان عــــــشق


اعتـــــــــماد است


پس به زبون خودم میگم دوست دارم عشقم.............................................

dateشنبه بیست و یکم دی 1392time 1:33 writerشکوفه**

مدتی پس از جاری شدن صیغه عقد میان دختر و پسر، زوج جوان باید خود را برای تشکیل زندگی مشترکشان آماده سازند.

بدون تردید شکل گیری زندگی مشترک مستلزم تمهید برخی مقدمات و تدارک لوازم اولیه و ضروری زندگی است. خوشبختانه یکی از سنت های زیبا و پسندیده ای که در کشور عزیزمان در زمینه ازدواج خودنمایی می کند کمک و مساعدت خانواده ها (بخصوص خانواده عروس) به دختر و پسر در تهیه لوازم خانه جدیدشان می باشد که اصطلاحاً به آن «جهیزیه» می گویند.

 

جهیزیه یا جهاز به وسایل، دارایی یا مالی گفته می‌شود که خانواده عروس از روی حسن نیت و محبت به دختر خود می دهند تا وی آنها را در هنگام ازدواج به خانه همسرش ببرد. هدف از این کار تامین آسایش و آرامش زن و مردی است که تازه ازدواج کرده و تشکیل خانواده داده اند و قادر نیستند به تنهایی همه اسباب و لوازم زندگی شان را تامین نمایند.

 

اما متاسفانه همانگونه که همیشه می گویند: «در کنار هر گلی خاری می روید»؛

continue
dateشنبه بیست و یکم دی 1392time 0:52 writerشکوفه**

وقتی ازدواج می کنیم، می خواهیم تا آخر عمر با هم باشیم و سراسر زندگی مشترک مان، عاشقانه و لذت بخش باشد اما چه تضمینی وجود دارد که پس از یک سال، ۵ سال یا بیش تر، زندگی ما خوشایند باشد؟ زندگی مشترک وقتی ادامه پیدا می کند و رضایت بخش می ماند که زن و شوهر، عاشق هم باشند و از یکدیگر حمایت کنند اما چگونه؟


continue
dateیکشنبه بیست و هشتم مهر 1392time 19:59 writerشکوفه**

قرار ما این است که کنار هم بمانیم و با همدلی‌مان، مشکلات را به بازی بگیریم. می‌خواهیم دنیا را به قواره‌ رویاهایمان درآوریم و به خودمان ثابت کنیم، عشق نه افسانه‌ مجنون بیابانگرد است و نه نیاز به کندن بیستون دارد.

با بستن پیمان زناشویی و دانستن راه‌های زندگی و زیباترین و ناب‌ترین محبت‌ها را به تصویر می‌کشیم. گاه دنیا بر وفق مراد است و گاه نامرادی می‌کند و این ما هستیم که باید با هم بودنمان را بر همه چیز ارجح بدانیم حتی اگر در زندگی مشترک ما مشکلاتی پیش آمد که منتظرش نبودیم.


continue
dateیکشنبه بیست و هشتم مهر 1392time 0:27 writerشکوفه**
miss-o