* من + تو = عشق *
*** عاشقانه هایی برای تو... ***

از دست این blogfa
سلام دوستای نازم 

خوبین خوشین سلامتین عایا؟

آره؟

خب خداروشکر

میبینین این بلاگفارو

یدوره که قاط زده بود وبمو با لینکا و پستامو پروند

حالاهم میخوام بیام براتون کامنت بزارم نمیشه عددای امنیتیش نمیاد برام...

خلاصه بگم گله نکنین ازم ناراحتم نباشین دلس شد زودی میام

یخ در بهشت عزیز جواب کامنتتو زیر همین کامنت خودتون نوشتم به محض درس شدن بلاگفا سر میزنم بهتون.

فعلا بووووووس 

♥ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور ۱۳۹۴ ساعت 3:2 توسط شکوفه:


سلام سلام دوستای گلم حالتون خوبه؟؟؟؟؟

من....

من که خیلی ناراحتم

....

عاقا اون یکی وبم حذف شده کامنتا و لینکای این یکی وبمم حذف شده

عاخه چـــــــــــــــــــــــــــــــــــرا

♥ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 16:19 توسط شکوفه:


"ثروتمند زندگی کنیم به جای آنکه ثروتمند بمیریم

چارلی چاپلین می گوید: با پدرم سيرک رفته بودیم توی صف خريد بليط زن وشوهری با چهار فرزندشان جلوی ما بودند
كه با هیجان زیادی در مورد شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه، قیمت بلیط ها را به آنها اعلام کرد.
ناگهان رنگ صورت مرد تغییرکرد و نگاهی به همسرش انداخت. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت و نمی دانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید.ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس صد دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که بهت زده به پدرم نگاه می كرد گفت: متشکرم آقا.
مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد
بعد از این که آنها داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم. " آن سیرک زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم "
"ثروتمند زندگی کنیم به جای آنکه ثروتمند بمیریم

♥ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 16:12 توسط شکوفه:


امروز را قدر بدانیم
امروز را قدر بدانیم
شکر بگوییم
کمتر گله کنیم
بیاموزیم که از داشته هایمان لذت ببریم
بیاموزیم که حریص نباشیم
بیاموزیم که دیدن آنچه داریم
خیلی لذت بخش تر و بهتر از
دیدن و حسرت آنچه که نداریم است


اگر همیشه در پی حسرت نداشته هایمان باشیم
هر گز از آنچه داریم لذت نخواهیم برد
حتی بدتر
هرگز حتی شاید نفهمیم ندانیم که چه ها داریم
و تنها زمانی  میفهمیم
که دیر است...


یک جایی یک روزی باید خودمان را از این دویدن ها و نرسیدن ها و حسرتهای بیهوده رها کنیم
تا طمع و حرص بیچاره مان نکرده ست
تا هنوز ریشه درخت عشق و محبت نخشکیده ست
تا هنوز معنای لذت بردن از زندگی و داشته ها به یغما نرفته است
تا هنوز مادر هست
تا هنوز دستان پدر گرمند
تا هنوز نگاه همسرمان را عینک نفرت و کینه قاب نگرفته ست
تا هنوز لبخند فرزندمان باقی ست
آه ها و حسرت ها
رقابت های نا سالم و دردسر ساز و ... را دور بریزیم
چه اشکالی دارد ماشینمان قدیمی و خراب است
خانه مان کوچک؟؟
چه ایرادی دارد کیف پارسال مدرسه را
با عشق بر دوش انداختن؟؟
چه اشکالی دارد استثنا ما
تلوزیون 48 اینچ برای آپارتمان 50 متری اجاره ای مان نخریم؟؟!!
تا همسرمان از استرس قسطش شبها  جای خواب راحت
پشت هم سیگار دود نکند؟؟
تا سکته و عوارض قلبی را به جانمان نخریم؟؟
مگر همین تلوزیون قبلی چه اشکالی دارد؟؟
به کجا داریم میرویم؟؟ حواسمان هست؟؟
جای کار اضافه و قسط اضافه و حرص اضافه
وقت اضافه ای برای همسر و فرزندانمان بگذاریم. برای شاد بودن و با هم بودن
آنقدر زود دیر می شود
که حتی نمیفهمیم
کی پدر را به خاک سپردیم؟؟
چقدر کم دستانش را بوسیدیم
چقدر کم مرحم دل مادر شدیم
چقدر کم لبخند را مهمان لبهای عزیزانمان کردیم
خانه را نونوار کردیم
ماشینی بهترین
ظاهری دلنشین
به چه قیمت گزافی خریدیم...
امروز را قدر بدانیم
بیدار شویم...

 

♥ نوشته شده در چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 17:48 توسط شکوفه:


هووووورا دوباره تونستم نفوذ کنم...نگین دختری به نام بهانه

به به

سلام به روی ماهتون دوستای گلم من دوباره تونستم به این یکی وب شکوفه هم نفوذ کنم االبته ناگفته نمونه که بعد اون کاری که با اون یکی وب شکوفه کردم بچم رمز عبورشو عوض کرد ولی من وای وای من

دوباره باکمی کوشش و پشتکار و قربون صدقه رفتن به شکوفه

و استفاده از زبوم پــــرچربو نرممــــ تونستم این یکی رمز عبورشم به دست بیارم هووووووورررررااااا

به افتخارم بزرگ رقص موز شکلک ها

حاااالاا دس دس دس

ترول جان کجایـــــــی بیای یه رقص بری جیگرمون حال بیادرپ رقص دایره وار حرکت کردن شکلک هااوی دمت گررررررررررم

 

وای بچه وای بچه ها من الان خونه ی شکوفم و خودش رفته کلاس ینی اینترنتش در اختیار منه

جاتون خالی دیشب رفتیم بیرون اونم چه بیرونــــــــــــــــــــی

اوه  اوه اوه

عاغا یادمون نشد اشتباهی سوار شدیم((نه اینکه کله پا بشینیمااااا))نه بابا

شوشوی من که رانندگی میکرد من باید روصندلی عقب پست شوشو میبودم که شکوفه پرید اول سوار شد

منم کنار شکوفه الان افتاد چیکفتم دیگه؟؟؟ببین افتاااد؟؟

خب ایشالله که بیفته

بعدش عاخه این شوشوهای مااااا یکـــــــــــــم شیطونن با اذیت کردن ما یه حس مردونـــــــگی بهشون دست میده

{میگم حاااااااااالا سانسوربشه....}

- جن شاهزاده [63]اینجا بود منــــو شـــــکوفه رنگ بود که عــــوض میکردیماااااا animated amazed meme smiley

هیــــــــچی دیهــــ

من اشتباهی دماغ شوشوی شکوفه رو گرفتم که فهمیدم بیجاره چی کشــــید بازم شوشوی خودمـــ بود عادت داشت واااااالا بوخدااااا

شکوفه خانمم اثارشو روی گوشای شوهر بنده بجا گذاشت وووای جاتون خالی اصلن یه وضی بووووووودددددددددددا

وای شکوفه  بفهه اومدم دارم چی تعریف کنم منو ....میده

خدافس دوستای نازشوشوفه

اومد خونه من رفتم اوووووووووممممممممممممممد65.gif

 

 

♥ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۳ ساعت 10:36 توسط شکوفه:


یادش بخیر...

یادش بخیر بچه که بودیم چقدر ساده بودیم..........

چقدر دنیامون کوچیک بود......................

چقد دلامون پاک بود...................

همه ی غم و غصه ی بچگیمون نخریدن کادو واسه مامانمون بود.....

هه

آخه بچه که بودیم مامانامون نمیذاشتن تنهایی از خونه بریم بیرون چه برسه به اینکه براشون کادو بخریم

من که براش نامه مینوشتم.....................

براش نقاشی می کشیدم................

آخ که چقدر دلم واسه بچگیهام تنگ شده

***امروز رفته بودم انباری خونه مامانمینا، تو یه چمدون کهنه و قدیمی یه چیزایی پیدا کردم که دلم حسابی واسه بچگیم تنگ شد

دلم واسه مهربونی مامانم پرکشید

که انقدر این چیزای کوچیک من در نظرش بزرگ بود که یادگاری نگهش داشته بود

آپلود کردم براتون تا شمام اونهارو ببینید و گذری بشه به دنیای کوچیک و ساده ی کودکیهامون

***************************

 

 

 

 

 

 

♥ نوشته شده در شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۳ ساعت 16:43 توسط شکوفه:


ax
♥ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۳ ساعت 1:49 توسط شکوفه:


[​IMG]
قاضی روی میز خم شد: خب دخترم؛ دلت می خواد با مادرت زندگی کنی یا پدرت؟
دخترک زیر چشمی به قاضی نگاه کرد. چشم گرداند.
چند لحظه به زن و مرد خیره ماند.
قاضی از مرد و زن خواست که برای چند دقیقه دادگاه را ترک کنند.

دخترک با نگاه، رفتن آنها را دنبال کرد تا در بسته شد.
قاضی از جا بلند شد.
رفت و روی صندلی کنار او نشست: خب؟!
دخترک آه کشید: گیج شدم.
قاضی خم شد و همان طور که موی اورا نوازش می کرد، پرسید: چرا؟

دخترک رو به او کرد: آخه سارا میگه خودمو نصف کنم. یه نصفه رو بدم به پدر نصفه ی دیگرو به مادر. این طوری هیچ کدوم تنها نمی مونن. مگه نه؟
قاضی با تعجب پرسید: سارا دوستته؟
دخترک سر تکان داد: اوهوم. بهترین دوستمه.

عروسک را به * چسباند: گیج شدم.
_واسه چی؟!
_واسه این که نمی دونم کدوم نصفه رو بدم به کی؟
_ چه فرقی میکنه؟
_آخه اون نصفه ایی که قلبم توشه…
قاضی بی اختیار به یاد مادرش افتاد. صدای ضربان قلبش را می شنید.
هر چه سعی کرد تا چهره ی پدرش را به یاد بیاورد، نتوانست.
از کنار دخترک بلند شد و آهسته گفت: بده به اونی که بیشتر دوستت داره.
کتش را مرتب کرد و رفت پشت میز نسشت.
دخترک، عروسک را به * چسباند: ولی اون نصفه رو میدم به کسی که بیشتر دوستش دارم.
قاضی چشم تنگ کرد: به مادرت؟!
دخترک، موی عروسک را نوازش کرد: نه.میدم اش به سارا!​

♥ نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر ۱۳۹۳ ساعت 18:5 توسط شکوفه:


بدرود

سلام بچه ها خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

حتما از قالب وبم متوجه میشید که تو این پستم چی میخوام بگم.....

اومدم برای یه مدت با وبم خداحافظی کنم و با یه آدرس جدید یه وب تازه تر مشغول شم.

البته نمیرم حاجی حاجی مکه ها

برمیگردم دوباره.............................

(یه چندروزه با آقامون از تهرون زدیم بیرون و ساکن یه شهرستان هستیم، حسین یه قرارداد با یه شرکتی بسته مجبوریم یه مدت اونجا زندگی کنیم واسه همین علی الحساب یه وب راجع به اون شهرستان راه اندازی کردم تا شما دوستای گلمم با اونجا آشنا بشین.) ( نمیتونم حسمو بگم، نمیتونم بگم خوشحالم یا ناراحت، خو دلم واسه تهرووون تنگ میشه ولی از یه جهتم خوشحالم که یه جای جدید رو تجربه می کنم)

آدرس وب جدیدمو براتون میذارم

البته هنوز تکمیل نیست یکم کار داره شما به بزرگی خودتون ببخشید.

 

khoram-dareh.blogfa.com

 

بچه ها تو شهر غریب تهنام نذاریدا بهم سر بزنید دلم واستون تنگ میشه

خدانگهدارتون باشه دوستای عزیزم

مواظب خوبی هاتون باشید

درپناه مولا

یاعلی

 

♥ نوشته شده در دوشنبه نهم تیر ۱۳۹۳ ساعت 15:0 توسط شکوفه:


تکیه گاه

هر چقدر هم که ضعيف باشی گاهی اوقات

می توانی تکیه گاه باشی

 

♥ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 2:6 توسط شکوفه:


Design By : Bia2skin.ir